أبو علي سينا ( مترجم : حكيم احمد الله خان دهلوى )
150
رسالة في الأدوية القلبية ( تفريح القلوب ) ( فارسى )
بودن او براى يكى از آن هر دو معنى علىحده و ظن آن است كه 87 استعداد عبارت از استكمال قوت بقياس احد 88 الضدين بود - پس ازينجا ظاهر شد كه روح را قوت فرح و حزن معا باشد و استعداد نبود مگر براى يكى از آن هر دو و اينكه قوت امرين مذكورين روح را از اول خلقت لازم است و استعداد 89 يكى از آن 90 هر دو لازم نيست بلكه عارض نشود مگر بواسطه سببى - فصل : [ فرح نوعى از لذت بود . . . 91 ] فرح نوعى از لذت بود و آن عبارت است از ادراك كمالى كه خاص به قوت مدركه باشد مانند احساس 92 حلو براى حاسه ذوق و بوى خوش براى حاسه شامه و شعور به انتقام براى قوت غضبيه 93 و شعور به متوقع نافع كه امل 94 باشد براى قوت ظانه يا متوهمه و هر كمال امر 95 طبيعى بود و هر امر طبيعى كمال و شعور قوت بامر طبيعى لذت آن قوت است - و اكثر 96 اتفاق افتد كه التذاذ قوى وقت مفارقت حالت غير طبيعى بود پس ظن آن باشد كه لذت خروج از حالت غير طبيعى است و ثبات بر حالت طبيعى 97 لذت نباشد و منشا اين سهو اخذ ما بالعرض 98 مكان ما بالذات است و در كتاب سوفسطيقا دانسة شد كه اين يكى از مغلطات است - بيان آنكه بعضى از مدركات مدرك نشوند مگر وقت استحاله چنانچه 99 ملموسات چه كيفيت حرارت و برودت مثلا 100 محسوس نشود و عضو لامس ازو منفعل نگردد تا كه كيفيت او مخالف آن نباشد و چون منفعل شود و كيفيت مستقر شده حكم مزاج اصلى پيدا كند احساس باطل گردد چه احساس باستحاله باشد و شى از ذات خود مستحيل نشود لهذا صاحب تپدق با وجود شدت حرارت متاذى نشود بخلاف صاحب حمى محرقه 101 براى اينكه حرارت دق در اعضا تمكن يافته و حكم مزاج اصلى پيدا نموده و حرارت حمى محرقه بر اعضا طارى 102 شده در حالتى كه آنها بر مزاج خوداند و مخالفت مزاج آنها با حرارت محرقه ظاهر است - و اطبا حرارت دق را به اسم سؤ مزاج مستوى و متفق و حرارت محرقه را به اسم سؤ مزاج مختلف خاص كنند - پس ظاهر شد كه سبب عدم التذاذ بكمالات 103 مستقره عدم ادراك بود و سبب التذاذ وقت خروج 104 از حالت غير طبيعى به حالت طبيعى حصول ادراك و هرگاه حصول ادراك وقت خروج از حالت غير طبيعى 105 وقوع يافت و حصول لذت نيز پس مظنون 106 شد كه خروج سبب لذت باشد و حال آنكه چنين نيست بلكه سبب او حصول كمالات است نه غير آن - و اما سبب استعداد لذت پس 107 بودن ملتذ 109 است بر افضل احوال خود در كم و كيف باينكه در جوهر او نقصان نباشد و نه حالتى از احوال غير طبيعى و افضليت ملتذ 108 در كم آن است كه روح ملتذ كثير المقدار بود پس قوت او نيز كثير 110 و شديد باشد چه زيادت شى در كم مستلزم زيادت